تبلیغات
بچه گنجشک - مطالب ابر همسایه
عشق اگر چه حرف ربط نیست ربط می دهد مرا به تو

منو جان پناه خودت کن...

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 24 فروردین 1393-08:58 ق.ظ

"برای تو"


شب بود که زن همسایه در خانه  را کوبید. 

راهش دادی و به خواهش او در خانه را بستی و چهره ی وحشت زده اش را که دیدی، پشت در را هم انداختی.

وقتی او را با خودت به اتاق آوردی با اشاره ی چشم به ما فهماندی که عکس العملی نشان ندهیم.

زن با ترس و لرز نگاهی به دور و بر خود کرد و گفت: 

- برقا رو خاموش کنین! الانه که بیان سراغ من! اول اومدن خونه مون، تمام خامه های قالی* رو که شوهرم آورده بود بفروشه ازش گرفتن، یه تیکه کاغذ دادن دستش، حالا داشتن پچ پچ می کردن! میخواستن ما رو بکشن...

حالا دیگر تو همه ی چراغ ها را خاموش کرده بودی و فقط نور کمی از شعله ی سماور در گوشه ای به چشم می خورد. زن با وحشت گفت:

اونجا روشنه! آخرش میان منو پیدا می کنن...

سماور را هم خاموش کردی بلکه دل بیقرار این زن کمی آرام بگیرد...

چند دقیقه بعد زن گفت:

- من دیگه باید برم خونه...

و آن وقت بود که تو احساس کردی زن از تَوَهُم رها شده است و می شود چراغی روشن کرد...

شب بعد هم آمد.

 این بار چیزی زیر چادرش پنهان کرده بود. 

می گفت:

این قوری یادگاری مادرمه، قدیمیه، اینو بگیر اون اتاق آخری رو به جاش به من بده، هر وقت کسی خواست منو بکُشه بیام اینجا...

و تو که از بیماری زن خبر داشتی، خیلی آرام به او نزدیک شدی و گفتی: 

قوری قشنگیه، نگهش دار برای خودت،

 ما اتاق آخری رو کارش نداریم، هر وقت خواستی بیا اینجا

 اتاق آخری مال خودت...

****
*خامه ماده ی اولیه ی صنعت قالی بافی است که از پشم گوسفندان تهیه می شود 
و به رنگ های مختلف رنگ آمیزی شده است.
عکس این پست را از یک وبلاگ برداشته بودم که متاسفانه اسم وب را فراموش کرده ام.
شعر عنوان پست از ترانه ی احسان خواجه امیری است.
"آدینه"


نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دزدگیر سگی!

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 7 فروردین 1393-10:38 ق.ظ


همسایه ی آدم سگ بخرد ولی برای ماشینش دزدگیر نخرد... 

مثل امروزی می رسد که عمه جان همان همسایه به داد بیاید و بگوید:

این چیه گذاشتی رو ماشینت که دم به دقیقه مث سگ واق واق می کنه؟!

______________




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای همسایه...

نویسنده :آدینه
تاریخ:پنجشنبه 23 آذر 1391-06:18 ب.ظ

مدیونم اگه بخوام کسی رو ناراحت کنم. فقط بگم نمیتونم بی خیال بشم:

میری نونوایی، پچ پچ خانم های همسایه یه چیز عادیه، ولی این روزها من یکی کم آورده م.

خانم همسایه اومده، بغض کرده، شوهرش هفته ای سه بار دیالیز میشه، اونم با این وضعیت بیمارستان ها و هزینه های کمرشکن... یه دونه نون میخواد. میگه تا نیم ساعت دیگه باید آژانس بگیرم شوهرمو برسونم بیمارستان، نوبت دیالیز داره.

دو بار دستشو میاره که یعنی آقای نونوا! پولمو بگیر، یه دونه نون میخوام.

بار سوم، نونوا چنان تشری سرش میزنه که: 

_بسه دیگه خانوم! چقدر این دستاتو هی میاری جلو، آقا آقا میکنی؟!  

خانم همسایه، انگار منتظر بود یکی سرش داد بزنه! حالا راحت اشکاشو رها میکنه که جاری بشن...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رخساره

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 9 آبان 1391-10:18 ب.ظ

بوی بارون که می اومد، پیرزن همسایه با اون دمپاییای سر بسته ش راه پشت بوم رو پیش میگرفت. میرفت هواشناسی کنه. حرفشم برای همسایه ها ملاک بود. اگه از پشت بوم می اومد پایین و این شعرو میخوند که:

"ابری که گرفت از سمت تبریز

کفش و کلاهو بردار و بگریز"

یعنی یه بارون پدر و مادر دار تو راهه! اون وقت بود که از هر خونواده یه نفر میرفت بالای پشت بوم کاهگلی خونه که ناودون ها رو باز کنه، اگه کسی این وسط، کاهلی میکرد و نمیرفت کاه و خاک و چیزایی رو که جلوی ناودونا جمع شده، جمع اوری کنه، ناودون میگرفت و با یه بارون تند، آب سرریز میکرد سینه ی دیوار و یه قسمت از خونه حسابی نم میکشید...

شوهر رخساره دیگه واردتر از خودش بود! میگفت:

وقتی باد میاد، از بوی هوا، از ناله ی این درهای چوبی که با باد، باز و بسته میشه، میفهمم چه بارونی تو راهه! اسدالله یه ساربان بود!

...

اون وقتا 

بارون که میگرفت،

تا هفت تا خونه اون ورتر، خبر داشتیم ناودون خونه ها در چه حاله و خیالمون از بابت همدیگه راحت بود...



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

... گذر موقت آقازاده ها در تهران!

نویسنده :آدینه
تاریخ:یکشنبه 16 مهر 1391-08:54 ق.ظ

*خودروهای فوق لولکس/گذر موقت در تهران* 

همکارم زنگ زده میگه:

سبزی سرخ کرده تاریخ گذشته ای چیزی هم اگه دارین عیبی نداره

یه خونواده ن که به همینم محتاجند!

مادر یه دانش آموز اومده، هی این پا اون پا میکنه

نمیدونه چه جوری شروع کنه:

_"خانم مدیر! اگه اشکالی نداره این شست و یک هزار و پونصد تومنو برای ما قسطی کنین

خدا میدونه دستمون خالیه!"

دیشب که داشتیم از بیرون برمیگشتیم

سر پیچ کوچه، پسرم پرسید:

_"چرا این آقاهه داره تو زباله ها دنبال چیزی میگرده، گربه ای که تو زباله هاست، فرار نمیکنه؟!"

همسایه ی ما بعد از چند سال کارگری

پارسال  یه سفر رفتند سوریه

وقتی اومدند، خانمش هی عذرخواهی میکرد و به مردمی که می رفتند دیدنش 

میگفت:

_"ببخشید تو رو خدا! من هی بلندمیشم میشینم، تمام پا و کمرم زخم شده از بس تو اتوبوس اذیت شدم!"



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همشیره

نویسنده :آدینه
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1391-03:00 ب.ظ


اولین زایمانش بود. بچه ش که دنیا اومد، خودش مرد! می گفتند تب زایمان کرده و دیر بهش رسیدند.

زن همسایه از خود بیخود بود. چشماشو میبست و معلوم نبود با کی حرف می زنه؟ یه بار فکر می کردی با خودش حرف میزنه، یه بار با دخترش که اول جوونی رفته زیر یه خروار خاک، گاهی هم احساس می کردی با همسایه ها حرف میزنه! مادرها دورش جمع می شدند، ما هم به هوای مادرمون، جرأت می کردیم بریم نزدیکش...

مادرها می خواستند نوزاد دخترش رو بیارن پیشش، بلکه یه ذره دلش قرار بگیره، قبول نمی کرد، می گفت: "گوشواره عزیزه، چون گوش عزیزه، دخترم رفت، بچه رو میخوام چکار؟"

اون وقتا، خاله اقدس هم تازه زایمان کرده بود و سعیدش، شیرخواره بود.مادر گفت دست دست کنیم، این طفل معصوم، از بی شیری میمیره. بچه رو از راه پشت بومای کاهگلی برد خونه ی خاله اقدس که شیرش بده.

تو عالم بچگی، ما اولین بار بود یه بچه به این کوچکی می دیدیم که مادرش مرده و خیلی برامون عجیب بود. هر وقت خاله اقدس این بچه رو شیرش میداد و خوابش میکرد، دورش جمع می شدیم و بیصدا نگاش می کردیم و دلمون براش می سوخت.

خاله اقدس که همین جوری هم تو خونه ش، معدن بچه بود وهمه مون اونجا جمع میشدیم و بازی می کردیم، حالا که این بچه هم اضافه شده بود، ترس تو دلش افتاده بود که تو این شلوغی و سر و صدا و بازی و بدو بدوی بچه ها، یه وقت ناهوا بریم و پامونو بذاریم روی این بچه و بلایی سرش بیاریم!

خودشونم وضعشون انقد خوب نبود که برن یه گهواره بخرن، ولی خاله اقدس اصلا اعتبارش نبود که این بچه رو همین جوری کف اتاق، تو یه تشک بخوابونه، بخاطر همینم به صرافت افتاد بره یه کرسی چوبی قدیمی از تو زیر زمین بیاره، چند تا هم دوخته هم روش پهن کنه، تشک و متکای کوچکی براش بذاره و این بشه تخت مخصوص این دختر که حالا دیگه همه مون دوسش داشتیم.

چند روزی به همین شکل گذشت ما مرتب راه پشت بوم رو میگرفتیم و یه پا خونه ی خاله اقدس بودیم، یه پا خونه ی خودمون و همش التماس می کردیم یه ذره بذارن این بچه رو بغل کنیم.گاهی هم می رفتیم یواشکی نگاه می کردیم ببینیم زن همسایه هنوزم گریه میکنه یا نه؟...

****

مادر آروم آروم به زن همسایه رسوند که نوه ش خونه ی خاله اقدسه و  خودش هم میره تو نگهداری و شستشوی بچه کمکش میکنه...

*****

حالا چندین سال از این ماجرا میگذره.خاله اقدس امروز مشغول قالی بافیه که زنگ در خونه رو میزنن، یه دختر جوون پشت آیفن میگه: سلام! من همشیره ی آقا سعیدم...

طیبه و خاله ش که دیگه نامادریش هم حساب میشه، وارد میشن، اونا اومده ن خاله اقدس اینا رو دعوت کنن، هفته ی دیگه، عقد کنان طیبه است.


با تشکر از آقای محمد حیدریان/عکاس



نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاله اقدس

نویسنده :آدینه
تاریخ:سه شنبه 24 مرداد 1391-12:18 ق.ظ


مادر یه پاش تو خونه ی خودمونه و یه پاش تو خونه ی خاله اقدس. حسابی سرش شلوغه و دور خودش میچرخه...خاله اقدس یه بچه ی دیگه به دنیا اورده!

مادر خودش هم دست کمی از خاله اقدس نداره، چند تا بچه ی قد و نیم قد، کارهای خونه، کمک به پدر تو کارهای صحرا و باغ، و سوای همه ی اینا، قالیبافی که یه منبع درآمد برای زندگیه!

هر چه نگاش می کنم، میبینم مثل یه پرنده ی پرجنب و جوش، این ور اونور میپره، میره خونه خاله اقدس، به خودش و نوزادش رسیدگی میکنه و چند دقیقه بعد، میبینی اومده، داره قالی میبافه! خاله اقدس احتیاج به مراقبت داره و مادر یه لحظه آروم و قرار نداره.

مادر از پشت بوم رفت و آمد میکنه: هم راهش نزدیکتره، هم دیگه تو کوچه نمیره که احیانا با همسایه ای کسی رو در رو بشه که به حرفش بگیرن و معطل بشه...

دلم آبه که برم بچه ی خاله اقدس رو ببینم، مادر میگه ایندفعه که برم، میتونی همراهم بیای.

از پله های پشت بام که بالا رفتیم، میبینم مادر دمپاییاشو در میاره و میگیره دستش، پشت بوم رو پابرهنه میره تا برسه به پله های خونه خاله اقدس، دمپاییاشو دوباره میپوشه!

مادر میگه:

"این قسمت از پشت بام که ما رد میشیم، بین ما و همسایه بغلی مشترکه، این روزها من بخاطر خاله اقدس، یه وقت میشه روزی ده بار از اینجا میام رد میشم، دمپاییامو در میارم تا یه وقت، کاهگلای این قسمت خراب نشه..." 




نوع مطلب :

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()