بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 24 فروردین 1393
نظرات
"برای تو"


شب بود که زن همسایه در خانه  را کوبید. 

راهش دادی و به خواهش او در خانه را بستی و چهره ی وحشت زده اش را که دیدی، پشت در را هم انداختی.

وقتی او را با خودت به اتاق آوردی با اشاره ی چشم به ما فهماندی که عکس العملی نشان ندهیم.

زن با ترس و لرز نگاهی به دور و بر خود کرد و گفت: 

- برقا رو خاموش کنین! الانه که بیان سراغ من! اول اومدن خونه مون، تمام خامه های قالی* رو که شوهرم آورده بود بفروشه ازش گرفتن، یه تیکه کاغذ دادن دستش، حالا داشتن پچ پچ می کردن! میخواستن ما رو بکشن...

حالا دیگر تو همه ی چراغ ها را خاموش کرده بودی و فقط نور کمی از شعله ی سماور در گوشه ای به چشم می خورد. زن با وحشت گفت:

اونجا روشنه! آخرش میان منو پیدا می کنن...

سماور را هم خاموش کردی بلکه دل بیقرار این زن کمی آرام بگیرد...

چند دقیقه بعد زن گفت:

- من دیگه باید برم خونه...

و آن وقت بود که تو احساس کردی زن از تَوَهُم رها شده است و می شود چراغی روشن کرد...

شب بعد هم آمد.

 این بار چیزی زیر چادرش پنهان کرده بود. 

می گفت:

این قوری یادگاری مادرمه، قدیمیه، اینو بگیر اون اتاق آخری رو به جاش به من بده، هر وقت کسی خواست منو بکُشه بیام اینجا...

و تو که از بیماری زن خبر داشتی، خیلی آرام به او نزدیک شدی و گفتی: 

قوری قشنگیه، نگهش دار برای خودت،

 ما اتاق آخری رو کارش نداریم، هر وقت خواستی بیا اینجا

 اتاق آخری مال خودت...

****
*خامه ماده ی اولیه ی صنعت قالی بافی است که از پشم گوسفندان تهیه می شود 
و به رنگ های مختلف رنگ آمیزی شده است.
عکس این پست را از یک وبلاگ برداشته بودم که متاسفانه اسم وب را فراموش کرده ام.
شعر عنوان پست از ترانه ی احسان خواجه امیری است.
"آدینه"

مرتبط با:
برچسب‌ها: همسایه , جان پناه ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 7 فروردین 1393
نظرات

همسایه ی آدم سگ بخرد ولی برای ماشینش دزدگیر نخرد... 

مثل امروزی می رسد که عمه جان همان همسایه به داد بیاید و بگوید:

این چیه گذاشتی رو ماشینت که دم به دقیقه مث سگ واق واق می کنه؟!

______________



مرتبط با:
برچسب‌ها: همسایه , دزدگیر سگی ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1391
نظرات

مدیونم اگه بخوام کسی رو ناراحت کنم. فقط بگم نمیتونم بی خیال بشم:

میری نونوایی، پچ پچ خانم های همسایه یه چیز عادیه، ولی این روزها من یکی کم آورده م.

خانم همسایه اومده، بغض کرده، شوهرش هفته ای سه بار دیالیز میشه، اونم با این وضعیت بیمارستان ها و هزینه های کمرشکن... یه دونه نون میخواد. میگه تا نیم ساعت دیگه باید آژانس بگیرم شوهرمو برسونم بیمارستان، نوبت دیالیز داره.

دو بار دستشو میاره که یعنی آقای نونوا! پولمو بگیر، یه دونه نون میخوام.

بار سوم، نونوا چنان تشری سرش میزنه که: 

_بسه دیگه خانوم! چقدر این دستاتو هی میاری جلو، آقا آقا میکنی؟!  

خانم همسایه، انگار منتظر بود یکی سرش داد بزنه! حالا راحت اشکاشو رها میکنه که جاری بشن...


مرتبط با:
برچسب‌ها: همسایه , نان , اشک ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 9 آبان 1391
نظرات

بوی بارون که می اومد، پیرزن همسایه با اون دمپاییای سر بسته ش راه پشت بوم رو پیش میگرفت. میرفت هواشناسی کنه. حرفشم برای همسایه ها ملاک بود. اگه از پشت بوم می اومد پایین و این شعرو میخوند که:

"ابری که گرفت از سمت تبریز

کفش و کلاهو بردار و بگریز"

یعنی یه بارون پدر و مادر دار تو راهه! اون وقت بود که از هر خونواده یه نفر میرفت بالای پشت بوم کاهگلی خونه که ناودون ها رو باز کنه، اگه کسی این وسط، کاهلی میکرد و نمیرفت کاه و خاک و چیزایی رو که جلوی ناودونا جمع شده، جمع اوری کنه، ناودون میگرفت و با یه بارون تند، آب سرریز میکرد سینه ی دیوار و یه قسمت از خونه حسابی نم میکشید...

شوهر رخساره دیگه واردتر از خودش بود! میگفت:

وقتی باد میاد، از بوی هوا، از ناله ی این درهای چوبی که با باد، باز و بسته میشه، میفهمم چه بارونی تو راهه! اسدالله یه ساربان بود!

...

اون وقتا 

بارون که میگرفت،

تا هفت تا خونه اون ورتر، خبر داشتیم ناودون خونه ها در چه حاله و خیالمون از بابت همدیگه راحت بود...


مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 16 مهر 1391
نظرات

*خودروهای فوق لولکس/گذر موقت در تهران* 

همکارم زنگ زده میگه:

سبزی سرخ کرده تاریخ گذشته ای چیزی هم اگه دارین عیبی نداره

یه خونواده ن که به همینم محتاجند!

مادر یه دانش آموز اومده، هی این پا اون پا میکنه

نمیدونه چه جوری شروع کنه:

_"خانم مدیر! اگه اشکالی نداره این شست و یک هزار و پونصد تومنو برای ما قسطی کنین

خدا میدونه دستمون خالیه!"

دیشب که داشتیم از بیرون برمیگشتیم

سر پیچ کوچه، پسرم پرسید:

_"چرا این آقاهه داره تو زباله ها دنبال چیزی میگرده، گربه ای که تو زباله هاست، فرار نمیکنه؟!"

همسایه ی ما بعد از چند سال کارگری

پارسال  یه سفر رفتند سوریه

وقتی اومدند، خانمش هی عذرخواهی میکرد و به مردمی که می رفتند دیدنش 

میگفت:

_"ببخشید تو رو خدا! من هی بلندمیشم میشینم، تمام پا و کمرم زخم شده از بس تو اتوبوس اذیت شدم!"


مرتبط با: