امروز:

اگه باور نمی کنی ...

» نوع مطلب :



اون خواهرم که تو کارای بیمارستانی وارد بود و بیش از همه مون پیش بابا بود و تو مریضی ش کاراشو می کرد می گفت:

تو سی سی یو اون آخرا به من گفت:

یادت میاد من چقد اون قیچی قندشکنُ دوست داشتم؟

گفتم آره.

گفت: 
دیگه دوسش ندارم.

گفت: یادت میاد من چقد اون وسایل کار صحرامُ دوست داشتم؟

_دیگه هیچ کدومشونو دوست ندارم!

تو دلم گفتم ینی بابا حالش بدتر شده و هذیون میگه؟

بهم خیره شد و پرسید:

اصن یادت میاد من چقد چایی دوست داشتم؟

زود گفتم آره که ببینم چی می خواد بگه؟

گفت: دیگه اصن دلم چایی نمی خواد، ینی دیگه هیچی دوست ندارم، فقط موندی تو!

تو هم اگه بری کنار و ازم دل بِکنی، من رفته م...

من نمی دونستم چی بگم که به بالای اتاق نگاه کرد، چشماشو ریز کرد و گفت:

_می بینی؟ تمام در و دیوارُ پرچم ابالفضل زده ن! 

من دیگه بغض کرده بودم، جدی تر نگام کرد و گفت: 

_تو مث این که باور نمی کنی! 
اگه باور نمی کنی برو بیرون ببین تو حسینیه چه خبره؟! 
هیات ابالفضل داره میاد...

____________________

پ.ن1: تقدیم به بابا مسلم که ابالفضلی بود و مث این روزایی از پیشمون رفت.

پ ن2: یه یادگاری از بابات دارم: یه کیف چرمی قدیمی که تهش پاره شده و بابا خدش اونو دوخته، یه سمبه، یه سوزن لحاف دوزی و یه جوالدوز که نخشو  خودش گره زده و من همین شکلی نگهش داشته م...





نوشته شده در : دوشنبه 30 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بابا مسلم ، سی سی یو ، هیات ابالفضل ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic