امروز:

آخر پاییز

» نوع مطلب :




سلامتی اون عزیزی که وقتی یکی پست می گذاشت و می گفت این روزها سراغ هر کدوم از دوستان میرم، نمی دونم چرا همه  یه جورایی دلگرفته و غمگینند؟ زود می اومد و می نوشت:

" اینا مال پاییزه، جدی نگیرین، می گذره "

حالا بهش می گم:

من و بقیه ی بچه ها به حرفات ایمان داشتیم و داشتیم می گفتیم بذار پاییز تموم بشه، حالمون حتما خوب میشه!( و پشت بندش می گفتیم فلانی گفته! حرفش حرفه)



 دیگه پاییز داره به آخر میرسه 

اما عزیز!
 تو خودت انگار این روزها از همه غمگین تری!

یعنی از اول پاییز تا حالا داشتی غم های ما رو جمع می کردی تو دلت؟



نوشته شده در : دوشنبه 18 آذر 1392  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: پاییز ، غم ، دوست ، حال خوب ،

نمیشود که...

 

نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد   

گل از تو گلگون تر

امید، از تو شیرین تر.

نمیشود پاییز

_فضای نمناک جنگلی اش

 برگ های خسته ی زردش_

غمگین تر از نگاه تو باشد.

...

نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر

پاییز از تو غمگین تر.

نمیشود که تو باشی و شعر هم باشد

نمیشود که تو باشی، ترانه هم باشد

نمیشود که تو باشی، گلدان یاس هم باشد

نمیشود که تو باشی، بلور هم باشد

نمیشود که شب هنگام 

عطر نگاه تو باشد

"محبوبه های شب" هم باشند.

نمیشود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

نمیشود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من، هزار بار خوب تر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم

نمیشود، میدانم

نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد...

نادر ابراهیمی


نوشته شده در : جمعه 19 آبان 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: نمیشود که ، پاییز ، عاشق ، محبوبه ی شب ،

باور

چه کسی 

باور داشت؟

این همه بی برگی...


منبع عکس ها: سایت نگاه/negah.irib.ir


نوشته شده در : سه شنبه 9 آبان 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: پاییز ، باور ،

پاییز خاطره انگیز

» نوع مطلب :



هر سال سهمیه داشتیم انگار:

مشهد امام رضا(ع)

مشهد اردهال

آقاعلی عباس

این سهمیه رو بابام برامون درنظر گرفته بود.



از مشهد واسه خودمون و همسایه و فامیل، نبات و مهر و جانماز می آوردیم. عکسایی ام که با گنبد و بارگاه گرفته بودیم، قاب می کردیم...



از مشهد اردهال، شماره ای گردو می خریدیم:
تموم پاییز و زمستون، هر صبح، بابا که تو درگاهی اتاق پیداش میشد، معنی ش پنج فال گردو واسه هر کدوم از ما بود.


 
از امامزاده آقاعلی عباس، انجیر آردی می آوردیم( انجیراش به نخ کشیده و آرد زده بود، قیافه ش شبیه یه تسبیح گنده بود)، سوت گلی هم سوغات آقاعلی عباس بود که ما بچه ها عاشقش بودیم.


 جالبه که هر سه ی این اتفاقا تو پاییز می افتاد!

پاییز خاطره انگیز...



نوشته شده در : جمعه 21 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: گردو ، اردهال ، آقاعلی عباس ، سوت گلی ، پاییز ،

مهر و مشهد

» نوع مطلب :

اول مهر همه هم سن و سال های ما میرفتند مدرسه، بابامسلم  اما، بار سفر مشهد میبست و ما را با خودش میبرد امام رضا!

هفده هیجده ساعت تو راه بودیم تا برسیم، تازه بابا مسلم و ننه عذرا قصد ده روز میکردند که نماز کامل بخونند! 

من و برادرم، هم خوشحال بودیم که اول مهر مجبور نیستیم بریم مدرسه، هم دلواپس بودیم که وقتی برگردیم، مدرسه راهمون نمیدند!

بابا ولی خیالش تخت بود!

وقتی برمیگشتیم، من که یه سال بزرگ تر بودم، خودم باید از پس سوال جواب مدیر و معلم بر می اومدم ولی برادرمو، خودش باهاش می رفت مدرسه تحویلش میداد. می رفت می گفت:

_"آقای مدیر! با اجازه ی شما ما این بچه رو بردیم امام رضا و آوردیم!"

مدیر خنده ش میگرفت و میپرسید:

_"وقتی بردید و آوردید، دیگه چه اجازه ای؟ حالا من باید چه کنم؟"

بابا میگفت:

_" ما رعیتیم، پاییزه و یه سفر مشهد، دیگه م حالا حالاها جایی نمیریم!"


نوشته شده در : شنبه 1 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: پاییز ، مهر ، مدرسه ،

باز پاییز

» نوع مطلب :

باز پاییز آمد

فصل"آقا اجازه!"

فصل"خانم اجازه!"


نوشته شده در : شنبه 1 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: پاییز ، اجازه ،
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو