بس تجربه کردم که درین دیر مکافات با دردکشان هر که در افتاد برافتاد
 
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 30 دی 1393
نظرات

این روزا خیلیا عضو گروه هایی تو وایبر، واتساپ و ... شده ن.

نگاه من به این قضیه نگاه ابزاریه. 

نه این برنامه ها رو نفی می کنم نه تایید.

میگم ابزاره و هر ابزاری ممکنه درست یا غلط به کار گرفته بشه.

من وقتی میرم تو یه گروه و یه وقت در مدت کوتاهی بیش از صد پیام دارم -اعم از کلیپ و عکس و متن- و هر کدوم از اینا موضوع جداگانه ای داره(به استثنای حال و احوال کردن و چاق سلامتی بین اعضا) حداقل باید خودم یه زمینه ی قبلی داشته باشم که تا یه پیام می بینم نوشته فوری، کپی واجب! و از این حرفا، زود دست به کار نشم و صحت و سقم قضایا رو بتونم تشخیص بدم و گرنه محکوم هستم به این که ناآگاهانه مطالبی رو منتشر کنم و مثلا از یه گروه به گروه دیگری منتقل کنم که حقانیتش برای خودم ثابت نشده.

مثال می زنم:

یکی میاد به اسم بیان عیوب رضاشاه، خدماتش رو برات ردیف می کنه

دیگری جوکایی می فرسته که تو قالب ایات قرآنی ریخته ن و یه جورایی مقدسات ما رو سبک شمرده

اون یکی از فلان سرمایهدار حمایت و هواداری می کنه و یه طومار از باقیات صالحات براش ردیف می کنه که تا حالا اسمشو نشنیدی

یکی دیگه میگه برای مقابله به مثل با توهین روزنامه ی فرانسوی به ساحت مقدس رسول الله(ص) فلان شعارو تا می تونی کپی کن و بفرست...!!!

جوک درست می کنن برای کسانی که ما امنیت و آرامش کشورمونو مدیون اوناییم...

گاهی برات پیام ضد مرد میاد گاهی ضد زن، ...

وووو...

آخه عزیز من! همه چیز به کنار! دیگه همه مون یه بار از روی قرآن خوندیم که! آیه ی صریح داریم به مقدسات پیروان ادیان دیگه نباید توهین کنیم چون این طوری در واقع مجوز صادر کردیم که اونا هم دست به همچین کار زشتی بزنن...

بابا! همین تلویزیون که خیلیا میگن قبولش نداریم شما یه بار دیدین که برای دفاع از اسلام و قرآن به مذاهب دیگه توهین کنن؟

دلم میخواد به همه ی دوستان عزیزم بگم:

ما در مقابل همه ی گفته ها وشنیده هامون مسئولیم فرقی نمی کنه از چه ابزاری استفاده می کنیم مهم اینه که این ابزار که از قضا باید مدام بابتش پول خرج کرد چی برامون باقی میذاره؟

نشر و کپی مطالب از هر کجا و هر گروهی که باشه، تا به حقانیتش پی نبردیم، درست نیست.


نویسنده : آدینه
تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1391
نظرات

گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به دوستام. پرسیدم: چقد پول داری؟  

ازشون خواستم اگه پول دارند و مشکلی نیست، یه مبلغی بهم قرض بدن، خواهشم کردم نپرسند این پولو واسه چی میخوام؟

نصف روزه به چهار تا از دوستام زنگ زدم و این مبالغ پیشنهاد شد که تحویلم بدن:

1-دوست و همکارم: 5000000تومن

2-دوست و همکارم: 4500000تومن

3-دوست و دانش آموز سابقم: 150000تومن

4-دوست و دانش آموز سابقم: 25000تومن

امیدوار کننده بود!


مرتبط با:
برچسب‌ها: پول , قرض , دوست ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : سه شنبه 28 آذر 1391
نظرات

تا وقتی اعتبار آدم به پوله، اخلاق و معرفت کشکه.

میام از زیر بازارچه رد بشم، مغازه دار اگه بدونه محصولم خوب بوده و صنّار، سه شاهی تو جیبمه، از دور برام سلام پرت میکنه و میگه:

_به به! ارباب! بفرما! مغازه مال خودته!

ولی امان از روزی که ورق برگرده! اینا بفهمن دست و بالت خالیه! میای رد بشی، سلامم بکنی، نسیه جوابتو میدن و میگن:

_ زودی رد شو برو! الانه که الاغت این جاها رو کثیف کنه!    

پول، پول، پول!

امان امان!


مرتبط با:
برچسب‌ها: پول ,
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 13 آذر 1391
نظرات

مادرم (ننه عذرا) عادت داشت یه ذره پول پس انداز کنه. زیر فرش، ته صندوقچه ی لباسا توی یه کهنه بسته، توی پستو پشت رنگ های قالی، پشت آیینه، بالای رف بلنده، هر جایی یه پولی میذاشت، یادشم بود که الان کجاها پول داره و حدودا پولاش چقدره؟ 

میگفت ما که رومون نمیشه یه وقت اگه پول لازم داشتیم بریم در خونه ی کسی رو بزنیم، این چار قروش باشه واسه آبرومون.

یه آشنا داشتیم پربچه،سر وصدایی و از لحاظ مالی بدتر از خودمون! مادرشون هر وقت پول میخواست می اومد سراغ مادرم  که به قول خاله زهرا: پول میداد و صداشم در نمی اومد و به جای عابر بانک امروزی،  "ساکت بانک "(1)  بود برای خودش.  خلاصه زن همسایه، می اومد سراغ ننه عذرا و یه پولی میگرفت و میگفت قرضی(2)!

میرفت میرفت تا یه ماه، چهل روز دیگه پولو می آورد.

مادرم پولو میگرفت، ولی همسایه که میرفت، می گفت:

_من دیگه از این پول، دل کنده م، ولی ازش گرفتم واسه این که من پول دیگه ای ندارم برای اینا کنار بذارم، از طرفی این زن وقتی پولو آورد و قرضشو داد، دیگه از من خجالت نمیکشه، دلش خوشه که قرضش ادا شده، منم این پولو واسه این خونواده میذارم کنار، فردا اگه بازم قرض خواستند، همینو میدم بهشون.

به یه هفته نمیکشید، زن همسایه می اومد از مادرم همون پولو قرض میکرد...

(1)ساکت بانک: خاله زهرا به کسی میگه ساکت بانک، که بی سر وصدا و محترمانه پول قرض میده.

(2)قرضی: بعدها خوندم و فهمیدم این که میگفته از این پول دل کنده م، چه قشنگ گفته چون قرض و مقراض (قیچی) از یه خانواده اند و حکایت از بریدن و برش میکنند. وقتی پولی رو به کسی میدیم، در واقع ازش دل بریده ایم، شاید این پول برگرده، شایدم نه!


مرتبط با:
نویسنده : آدینه
تاریخ : دوشنبه 24 مهر 1391
نظرات

مدیرمون اومده ثواب کنه، کباب شده! ور داشته واسه یه مشت شاگرد ممتاز، کادو خریده، آورده سر صف بهشون داده! زنگ تفریح، تو دفتر قیامت شد! یکی از همکارام که تعداد بیشتری جایزه به کلاسش تعلق گرفته بود، یه جوری اومد تو دفتر که انگار اعلام آمادگی کرد واسه جنگ! خیلی هم نتونست طاقت بیاره و زود منفجر شد:  

_ببخشین خانم مدیر! منظورتون از این هدایا چی بود؟

_هیچی! یه جور تقدیر از بچه های ممتاز بود دیگه! چطور مگه؟! طوری شده؟!

_"آخه ظاهرا بچه ها ناراحت بودند! ...وقتی رفتم تو کلاس دیدم کادوها رو باز کردند، وسط کلاس پرت می کنن تو هوا و میگن: حراجیه، بنجله، سه تا صد تومن، خونه دار، بچه دار، زنبیلو وردار و بیار"

_حرکت خیلی زشتی کرده ن خانوم! شما باید یه چیزی بهشون میگفتین!

_"بله! من خیلی باهاشون صحبت کردم ولی ظاهرا خودشون این کادوها رو تو یه مغازه دیده بودند که طرف با قیمت خیلی پایین میفروخته، چون جنسش خوب نیست،خیلی وقتم هست که اینا از مد افتاده!...بعضی از بچه ها داشتند گریه می کردند، می گفتند این تقدیر بود یا تحقیر؟...بعدم در سطل آشغالو وا کردند، کادوها رو ریختند توش و درشو بستند"

مدیر با بغض و ناراحتی میگه:

_اینا خبر ندارند من مدیر با چه مصیبتی پول همین کادوهای به قول اینا بنجل رو با چه خون دلی جمع کردم؟! اصلا چرا راه دور بریم؟ همین کادوهایی بود که پارسال، روز معلم تقدیم همکاران کردیم، خدا شاهده هنوز طرف پولشو طلب داره، دیروز زنگ زده گفته من اصلا پول نمی خوام، همون بلورایی که بردین، برام پس بیارین!

حالا هم مدیر و هم اون همکارمون صداشون بلندتر شده و هر دو هم گریه می کنند.

همکارمون به جای این که آروم بشه، بدتر داغ می کنه:

_"دست شما درد نکنه! یکی از کسانی که اون بلورو بهش هدیه دادین، خود من بودم، همین فردا بلورو میارم خدمتتون، ببرین تحویل مغازه دار بدین، ما راضی به شرمندگی شما نیستیم"

من و بقیه ی همکارام گاهی یه نگاه به اونا می کنیم یه نگاه به همدیگه! ولی هیچ کس وارد ماجرا نمیشه! من که جزء کادر ثابت این دبیرستان نبوده م، این کادو شامل حالم نمیشده، ولی بدجوری دلم گرفته و میترسم طرف هر کدومو بگیرم، نا خواسته وارد یه جنگ داخلی بشم، پا میشم که خودمو با نوشته های در و دیوار سرگرم کنم. یکی از همکارام  همین جور که لم داده، نمک روی زخمم میپاشه:

-خانوم جون! قربونت، حالا که ایستادی، بلند بخون مام بفهمیم دنیا چه خبره؟ وامی چیزی میدن؟ نمیدن؟"

خودمو میزنم به نشنیدن، اما سر و صدا و گریه ی مدیر و اون همکارم با این چیزا ماست مالی نمیشه! یه دفعه میبینم مدیر رفته واسه همکارم یه چایی آورده! این یعنی پیشنهاد مذاکره! ولی همکارم پا میشه اشکاشو پاک میکنه و میگه:

_"دستتون درد نکنه! میل ندارم"

صورت هر دو خیس اشکه...

وقتی میرم کلاس، احساس می کنم بچه ها منتظرند چیزی بگم. یه ریزه گچ برمیدارم، با کمی مکث روی تخته می نویسم: 

*فاخلع نعلیک 

انک

باالوادی المقدس طوی*

"کفش هایت را بکن

تو در وادی مقدس طوی هستی"


مرتبط با: