امروز:

عزیز بابا




تو زیباتر از بهار می شوی آن زمان که به روی بابا لبخند می زنی و با عطر حضورت، بر کویر دلم دانه ی محبت می کاری

ای عزیز دلم ، بدان که با تمام وجودم تلاش می کنم، بهترین ها را برایت مهیا سازم تا مبادا دلت در حسرت چیزی بماند. 

ای فرزند دلبند بابا!

تو شالی زاری معطر هستی سرسبز و بابرکت، آرام و پویا. 

تو همچو شعله های خورشیدی بر قلبم، آن هنگام که شاهد رستن تو در گذر ایام هستم. 

تو خیال کودکی من هستی آن زمان که باز باران با ترانه، با گهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه را

با خود زمزمه می کردم در مسیر خانه. 

گره های عمرت را با زحمت و تلاش فراوان بر دار دلم می زنم تا نقشی ماندگار از تو بسازم، 

نقشی سراسر زیبایی و نجابت وتازگی ای ناز دار بابا 

روشن شده تنم از روشنایی تو ، ای تکیه گاه پدر در وقت بی کسی! 

سر بلندی ونیک نامی و خوشبختی تو را در همه حال از خدا می خواهم ای دردانه ی بابا. 

بدان که با حضور تو اسیر هیچ خستگی و غم نمی شوم

و شادی از لحظه های دلم پر نمی کشد

چرا که تو هدیه ای با ارزش از سوی خدایی

پس باید تلاش کرد برای به ثمر رسیدن تو ...
****
خواننده: ایرج داوند/کردی
_______________
*باز پست*


نوشته شده در : دوشنبه 30 تیر 1393  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: بابا مسلم ، یادگاری ،

یادگاری

» نوع مطلب :

  اگه هر کی بگه، میگم شاید اون یه جور دیگه ست! مث من نیست...حسی که من دارم، برام خیلی عزیزه و الانم اینا رو که مینویسم، به پای گلایه نذارین...

اگه هر چی بگم، نمیگم دروغه ولی از ته دلم نیست...حرف میزنما! شوخی خنده م راه میندازم، ولی حرف آخرم یه چیز دیگه ست! 

بگم دلم گرفته، بگم صبح اول روز پا شدم رفتم یه سی دی مرثیه خوانی بوشهری پیدا کرده م و نشستم به گوش کردن، براتون قابل درکه؟...

هر چی گفتم و به هر دری زدم، دیدم دلم آروم نمیشه ...اما این مرثیه های قدیمی منو برد تو عالم دیگه ای...

اون وقتا که قدم قد نمیداد ببینم کی می خونه و هیأتیا کی هستند و از کجا اومده ن و فقط اونو میدیدم که چادرش تو صورتش بود و ...وقتی روضه تموم میشد، میدیدم صورتش انقد سرخ و برافروخته ست که انگار یه حموم طولانی و داغ کرده!

بعدهام از وقتی یه چیزایی تو زندگیم فهمیدم، یه همچین حس و حالتی رو که من الان دارم، تو حرکات و سکناتش میدیدم:

اونم همین جوری بود! همچین روزایی...حال و هوای دلش عوض میشد...بیقرار بود...بی اختیار میرفت استقبال محرم...

یادگاریه...دوسش دارم، 

...


نوشته شده در : پنجشنبه 27 مهر 1391  توسط : آدینه .    نظرات() .

برچسب ها: اشک ، دل ، محرم ، یادگاری ،
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic